تبليغاتX
تنها برای تنهاترین عشق
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تنهام گذاشتی که تنها بمونی؟؟؟
خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت در تنهاترین تنهاییش تنهایش نگذار..

|+| نوشته شده توسط رز در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:12 | 
بهترین بهار تقدیم تو باد
|+| نوشته شده توسط رز در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 11:50 | 
زمزمه ای در بهار.
دو شاخه نرگست ای یار دلبند

چه خوش عطری در این ایوان پراکند

اگر صد گونه غم داری چو رز

به روی زندگی لبخند لبخند

گل نارنج و تنگ آب و ماهی

صفای آسمان صبحگاهی.

بیا تا عیدی از حافظ بگیریم

که از او می ستانی هرچه خواهی

سحر دیدم درخت ارغوانی

کشیده سر به بام خسته جانی!

به گوش ارغوان آهسته گفتم :

بهارت خوش که فکر دیگرانی

سری از بوی گل ها مست داری

کتاب و ساغری در دست داری

دلی را هم اگر خشنود کردی

به گیتی هرچه شادی است داری.

چون دلکش زمین خرم هوا تر

نشستن پای گندم زار خوش تر

 

تقدیم به  عاشقان بهار.

و تو که هوای دلم را بهاری کردی گهی آفتابی گهی ابری.

|+| نوشته شده توسط رز در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 11:34 | 
ای باز گشته.
تنها نگاه بود و تبسم میان ما....تنها نگاه و تبسم!

ما پاک زیستیم.

ای سر کشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور. آن روزهای خوب تو آفتاب بودی : بخشنده !پاک !گرم!!!

من مرغ صبح بودم مست و ترانه گو.

ای بازگشته ای به خطا رفته.... با من بگو حکایت خود تا بگویمت

اکنون من و تواییم و همان خنده و نگاه آن شرم جاودانه آن دست های گرم آن قلبهای پاک.و آن رازهای مهر که بین من و تو بود.ما گرچه در کنار هم نشسته ایم بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ایم دوریم ...هردو دور با آتش نهفته به دل های بی گناه تا جاودان صبور.ما پاک سوختیم...

|+| نوشته شده توسط رز در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 16:32 | 

زندگی عجب رنگی گرفته.

صدای تلخ بودن باور تلخ باطل ها خداوندا:  اکنون در این غروب که دلم تنگ تر از آن است

من هستم و تو و تنهایی که هر سه در تنهایی خود دیرینه ایم!

به تو دل بسته بودم چرا که خورشید از تو نور می گیرد.

و تو هم می دا نستی چرا که دلم را با نور خود گرما بخشیدی

اما نمی دانم چرا مرا با شادمانی بیگانه کردی؟؟؟؟

چرا خواستی که تنها به کنج غم بنشینم؟!!تو خسته از منی و من خسته از تنهایی.

ای خدای من چه سازم که تو می خواهی بسوزم بر غصه های نا گفته ام بر اشکهای سوزانم

تنها تو شاهدی.اگر بنده ی شاکری نبودم اما رو سفیدم که به خاطر ساده بودن تنهایم ...تنهایم...تنها.

و تنها شکستم ...شکستم خدا!!

 

 

|+| نوشته شده توسط رز در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 16:9 | 
از ستاره تا ستاره گریه کردم!

درخت بید بودم کنج بیشه

تراشیدن مرا با ضربه تیشه

تراشیدن مرا قلیان بسازند

که آتیش بر سرم باشه همیشه!

آری این منم که که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه ورق ورق میکنم ای ستاره ها اگر به من  مدد دهید دامن از غم مملو از  می کنم...

جام باده سرنگون و بستر تهی!

سر نهاده ام به روی نا مه های او

سر نهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها که همچون قطره های اشک

سر به دامن دل سیاه شب نها ده ایید!

رفته است و مهرش از دلم نمی رود ای ستا ره ها چه شد که او مرا نخواست ؟ای ستاره ها ستاره ها  دیار عاشقان جاودانه کجاست؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط رز در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 و ساعت 15:45 | 
 

 

من تنها غریب چشم به راهتم....

|+| نوشته شده توسط رز در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 12:58 | 


قلب‌ام را
نیاز بیش‌تری‌ست
تا برون ریزم
تمامی دردهایم

هر چند دل سُفره نیست
محرم کجاست
و کدامین‌تان
استقامتی چون،
تا بشنوید
آن‌گاه که
سنگ صبور عاجز ماند

نشان‌ام دهید
آن کس که
سیل اشک مرا
طاقت دیدن باشد
جایی که گونه‌هایم
رفیق نیمه راه این سفرند
من نخواستم
سروی باشم
بلند و آزاد
یا که
تاکی پر حاصل
من
به برگی زرد در پاییز قانع‌ام
اگر زیر پای عابری
له شوم.....

|+| نوشته شده توسط رز در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 11:5 | 
در اتاقی که به اندازه ی :

یک تنهاییست دل من که به اندازه ی یک عشق است به بهانه های ساده ی خوشبختی

 خود می نگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به آواز قناری ها که به اندازه ی یک دریچه می خوانند سهم من این است سهم من آسمانیست که آویختن طنابی آن را از من گرفته است سهم من ؟ سهم من گردش حزن آلودی در

 باغخاطره ها ست ودر اندوه صدایی جان دادن است که می گو ید دست هایت را دوست دارم
دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم

|+| نوشته شده توسط رز در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 11:2 | 
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

 داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی رود


حالا دلم برای خودم، برای تو، برای همه‌ی نجواهایم تنگ است. حالا فقط دوست دارم بعضی وقت‌ها اگر خلوتی باشد، اگر رمقی مانده باشد، بنشينم و همين‌جوری خيالم را رها کنم که دامن تو را بگيرد مگر با خودت به آسمانم ببری . . . مگر بخت همصحبتی با تو نصيبم شود. می‌دانی که فراوان خوابت را می‌بينم. . . . اما حکايت من خيلی کهنه‌تر از اين‌هاست. خودت می‌دانی که اين روزها آشفته‌ام؛ . می‌بينی چگونه آواره شدم؟ هميشه با خودم گفته‌ام حتماً اين در به دری‌ها حکمت دارد. حکمتی دارد که من نمی‌فهمم. حتماً دارد! چيزهايی هست که عقل آدمی به گردشان هم نمی‌رسد. تو که صاحب سری و واجد حال می‌دانی حتماً. امروز داشتم صدایت را گوش می‌دادم و دلم پر کشيد برای ديدنت. آره . . . نشود دل نفسی از تو جدا به خدا.....

|+| نوشته شده توسط رز در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 و ساعت 17:34 | 

ـ ميدانم كه ميداني كه نمي دانند چقدر قلبم ازرده خاطر است.
ـ ميدانم كه ميداني كه نمي دانند چقدر خرابت شده ام و براي اين خراب شدن چه قرامتي را پرداخت كرده ام
.
ـ ميدانم كه ميداني كه نمي دانند تمامي لحظات تلخ و شيرين زندگيم رنگ و بوي تو را مي دهد
.
ـ ميدانم كه ميداني كه نمي دانند چشمهايم به در خشك مي شوندوقلبم دائم تندو كند .... چه بگويم .... با هر صداي در دلم آمدن تو را نجوا مي كند
.
ـ ميدانم كه ميداني كه نمي دانند حاضرم به خاطر تو هر كاري بكنم حتي حاضرم غرور م را بارها و بارها زير پاهايم خرد كنم و از درد بي غيرتي صدايم در نيايد
.
ـ ميدانم كه ميداني كه نميدانند چگونه شبها گونه هايم تر وخشك مي شوند و هيچ كس نميفهمد، هيچ كس
.
ـ همه چيز را ميدانم كه ميداني و هيچ كس نمي داند، می دانم که می دانی دانستن تو برایم با اهمیت تر است .تو بدان که اگر تو ندانی
..............
منتظرم برگرد برگرد که چشمانم به در خشکید که بیایی
.

خلوت تنها ترينت را بشكن !

|+| نوشته شده توسط رز در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 و ساعت 17:24 | 
|+| نوشته شده توسط رز در شنبه پانزدهم بهمن 1384 و ساعت 17:19 | 
یاد دارم روزی را که گفتی نمی دانی عاشقی یا نه!

گفتی می روی اگر عاشق برگشتی تا آخر می مانی ولی اگر......

دوباره من به تنهایی دستان سردت را بگیرم به تنهایی باید بشکنم تا دیوار تنهاییت بشکند!

به تنهایی باید اشک بریزم وجام شیشه ای قلبت را پر کنم تا این جام لبریز شود..و از عشق سرشار!

به تنهایی خدا سوگند این جام پر شده و عشق پاک من معصومانه از آن بیرون می ریزد بی آنکه تو بدانی

|+| نوشته شده توسط رز در شنبه پانزدهم بهمن 1384 و ساعت 16:54 | 

از همه کس تو را می جویم ولی تو را نمی یابم هیچ کس تو را نمی جوید اما همیشه تو را می بینند!

وقتی که بهار آید فصل رویش عشق در دلم را می گویم.

ملتمسانه به پای رزها می نشینم وآنقدر اشک می ریزم تا بیاموزند:

چگونه یک رز عاشق باید زندگی آغاز کند!.

|+| نوشته شده توسط رز در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 19:6 | 
گرفته دل اينجابه تنگ غروب

                                     مرا هديه سنگ و نصيبم سكوت
      
شكسته قلب من گرفته دلم  
                                   كه زخم زبانها شده
قاتلم

    بيا بي شكيبم غريبم غريبم.


   بيا بي قرارم بيا تا اين فاصله نگشته مزارم..

|+| نوشته شده توسط رز در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 16:55 | 
خداحافظ ای سوی چشمان زینب
خداحافظ اي سوي چشمان زينب

                                        خداحافظ اي عشق سو زان زينب
  
                                                                                     خداحافظ اي برادر من

خداحافظ اي چشمه ي خاطراتم
                                     
                                       خداحافظ اي تشنه ي آب فراتم

                                                                                  خداحافظ اي برادر من

براي تو دلشوره دارم برادر  
 
                               بمان جان مادر كنارم برادر

مرا كن ترحم به دستان سردم

                                     كمي كن تامل كه دورت بگردم

كمي كن مدارا كه رويت ببوسم
                                    
                                    قدت را ببينم گلويت ببوسم

ببين اشك و خون مي رود از نگاهم

                                          كه من اولين زائر قتله گاهم


خداحافظ اي صنوبر من                   خداحافظ قلب مادر من...

|+| نوشته شده توسط رز در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 16:41 | 
عشق ...
رازی که در عشق است در نیاز نیست

لذتی که در عشق است در هوس نیست

غمی که در عشق است در مرگ نیست

دلی که در عشق است در سینه نیست

اشکی که در عشق است در چشم نیست

امیدی که در عشق است در منتظران نیست

راز عشق لذتی داردکه غم دل داند و اشک منتظر!

  

|+| نوشته شده توسط رز در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 13:42 | 
......
از تو بايد گفت!      از تو و دوستت دارم گفتن هاي تو!از تو وتنهايي تو ! از تو و بي بهانه رفتن هاي تو! از تو و......
بگو وقتي نيستي جواب دلم را چه دهم؟
جواب دلي رنجور وتنها.دلي كه هميشه عاشق تنهايي بود وتن به هيچ عشق و نياز و هوسي نمي داد.بگو در كدامين ديدار زير چشمي به من نگريستي كه فقط دلم آگاه شد.چه گفتي به دلم كه يك دفعه شيدا شد ودم از خسته بودن از تنهايي زد؟وقتي بي خبر مي روي چه جوابي به دل كوچكم دهم؟
بگويم كجايي؟كي مي آيي؟ چگونه مي آيي؟
هر كجا باشي هر وقت بيايي يا نيايي دلم هميشه در انتظارت است...
با اينكه ديوانه ام كرده اما عشق و احساس پاكش را مي بالم!.
|+| نوشته شده توسط رز در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 13:41 | 

 

 که بودم که هستم؟؟؟

پیشترها توقعم این بود که دیگران مرا بفهمند و حتی به سنگریزه ای جام بلور قلبم را نشکنند و خیالم را آزرده نکنند. اما اکنون انتظارم را به صفر رسانده ام. چرا که می دانم خود برای کشف ودرک احساس دیگران هیچ گامی بر نداشته ام!

دنیای واقعی ام به وسعت دستانم بود واوج نگاهم تا لب دیوار همسایه. اما دنیای رویا و ذهنم وسعتی بی نهایت و افق نگاهم دب اکبر بود....روزها دخترکی ملوس و دردانه و شبها خود قصه پرداز افسانه .کاش این پل رنگین کمان این چنین ویران نمی شد اگرچه هر چه ویران شد به بنایی نو عمارت شد. اما بیدار شدن و رها کردن و کوچ از کوچه ی خیال کردن باورها را به وهم مهر کردن  با حقیقت عریان روبه رو شدن از توانم بیرون بود خم شدم ولی بلا فاصله فرو ریختم آواری بی صدا شدم تا که کودکی از بازی زمان خسته خاک را سرند و به آب تجربه گل کرد شکل و هیبتی چون نقش نخست خلقت کرد عامیانه الفاظی به من آموخت واین بسنده بود تا زندگیم را دگرگون کند!!!!!

|+| نوشته شده توسط رز در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 19:22 | 
مرثیه
گریه میخواهد دلم!.....

یا حسین آنکه دل از غیر تو ببرید منم

بوی اشک و آه و هجران می رسد

                                    بوی جمعی تازه میهمان می رسد

آری..آری بوی قرآن میرسد.

خون می گرید دلم!     یا حسین مظلوم

 

|+| نوشته شده توسط رز در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 18:6 | 
غم
آخرش غم چشمان تو مرا خواهد کشت..درد هجران تو مرا خوا هد کشت...

      روزی میدانم رنج دستان تو مرا خواهد کشت...

تو دل تنهام زیر بارون چشام فکر تنهایی تو مرا خواهد کشت.!!

 

        

|+| نوشته شده توسط رز در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 10:49 | 

روزی آنقدر دور می شوم تا غصه  دوری تو اثرم را نیابد.

                                                             زندگی را می بازم ولی عشق را هرگز نخواهم باخت.

                                                              اشک را می بازم ولی قلبم را هر گز نخواهم باخت.

زندگی پر از اشک ارزانی من.       قلب پر از عشق فدای تو.

تا بدانی تنها برای تو تنها هستم.!!     

 

گل یخ.

.

|+| نوشته شده توسط رز در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 10:15 | 
اگه شک داری عاشقی یا نه...به یه گوشه چپی نگاه کن!

اونجا یه دل کوچیک با نوای تپش* خودشو سرگرم میکنه.!

امروز دلم گرفته !چند وقته آسمون دلم ابریه..نمیدونم کی دوباره میخواد بهار شه.کی رزا غنچه میکنن تا دوباره از بوشون مشت بشم!فقط اینو میدونم که یه دستم دست خدا رو محکم گرفته و ول نمی کنه.که نکنه یه وقت به ته دره سقوط کنه یا بیراهه بره.میگن آدمای عاشق جزء صبورترینها هستند...میدونین چرا؟چون عاشق هیچی برا خودش نمیخواد یه روز از ته دل میخنده و انگار که هیچ غمی نداره و یه روز هم اونقدر گریه میکنه که نه تنها چشاش بلکه همه ی تنش از درد غصه امونش رو می برن.وا قعا عاشق کیه؟اونی که به پای عشقی بسوزه که میدونه سرانجامی نداره ولی باز هم منتظر میشه و صبر میکنه.یا اونی که به عشقش رسیده و دیگه خیالش راحته که هیچ وقت تنها نمی مونه؟کدوم یکی  عاشقه؟ تا آخرش عاشقه؟یه سوال دارم...اونم این که:چرا آدمهابدون هیچ دلیلی عوض می شن؟یه روز دم از عشق میزننو یه روز دیگه پا رو عشق  میذارن!یه روز حس می کنن تنهان و به یکی احتیاج دارن تو تنها یی ها دستای سردشو نو بگیره و یه روز دیگه حال می کنن تنها با شن بی خبر از اینکه یه دل تنها به خاطر اینکه آقا میخوان تنها ترین باشن داره میسوزه و درد این سوختن یه طرف ویادگاری که از جای سوختن می مونه یه طرف. خدایا به ما کمک کن عاشق بمانیم چرا که عاشق ماندن هزار بار سختتر از عاشق شدن است!!

این نوشته رو با وضو نوشتم تا بعضی ها بدونن که بزرگترین گناه اینه که احساسات یه قلب کوچیک و منتظر رو  نادیده بگیریو اونو به حریم مقدس تنهاترینت راه ندی.و خودت رو بزنی به اون راه که از هیچی خبر نداری.و همه چی کاملأ  عادی پیش میره البته مثلأ.ولی عزیز من مرد واقعی اونیه که قرصم محکم حرف دلشو بزنه نه اینکه از وا قعیت ها فرار کنه.......

|+| نوشته شده توسط رز در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 11:18 | 
تو که همیشه مسا فری وقتی میری انگار تو سینه دل ندارم...چون دلمو با خودت می بری

تقدیم به تو گمشده ترین گمگشته من...

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر

هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

|+| نوشته شده توسط رز در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 16:51 | 
مناجات...

 

خدایا:

من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری منچون تویی دارم و تو چون خود نداری!

بار خدایا :

به ما کمک کن تا عاشق بمانیم چرا که عاشق ماندن هزاران بار سخت تر از عاشق شدن است!

الهی آمین.  

|+| نوشته شده توسط رز در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 16:47 | 
من و تو...


سهم کوچک من از عـــشق


کوچه باريکی است که به بن بست ختم میشود


تو این کوچکترين را هم از من گرفتی


من از اين بن بست یک دنيای پر از شکوه عــــشق


برای خودم ساخته بودم


که کوچه اش پر از گلهای رزبود


و عطر نفس های تو را می داد

وقتی از آنجا رد شدی و بی اعتنا گذشتی


گلدان دوستيمان خود به خود افتاد و شکست


گلهای رز روی ديوار خانه دوستيمان


همه پژمرده شدند.


ديگر عطر نفس های تو


در آن کوچه نپيچيد


تا چشم باز کردم، ديدم نه از آن کوچه خبری هست


و نه از عشق من.............


با خودم گفتم، راستی بين يک کوچه ی بن بست


با عطر گلها ی رزکه بوی عشق می دهد


با يک دنيای پر از هياهوی بيگانگی


يک قدم فاصله نيست

ومن تنهام.....

 

 

|+| نوشته شده توسط رز در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 13:10 | 
قصه ي من وتو...

 

يادم مياد اون روزي رو, كه عاشق نگات شدم., محو صداي پات شدم. يادم مياد گفتي بهم, چه قد تو بي قرارمي؟.گفتم اره تو راست

ميگي, اخه تو تك نگارمي. يادم مياد كنار هم, قصه ميگفتيم براهم. از عاشقي,تنهائيمون,ديگه ميمرديم براهم. يادم مياد كه پرسيدي

چند تا مگه دوستم داري؟.گفتم به قد عاشقا,تا كهكشانها مگه تو باور نداري؟. يادم مياد گفتي بهم از سرمم زياديه.تو گفتي من خيلي

خوبم.. اين همه عشق و عاشقي چه قد خوبه, چه عاليه. يادم مياد كه ترسيدم,گفتم نري از پيش من؟.تنهام نذاري تنهاترين من؟ گفتي

نترس تو ميموني, كنار قوم و خويش من. يادم مياد اون روزي رو, كه رفتي و خالي شدم.رفتي ولي بي بهونه . ديگه نموند هيچي

برام, ببين چه پوشالي شدم.تنهاي تنها شدم. يادم مياد به اين دلم, گفتم ديگه عاشق نشو. هر كسم عاشقت بشه, بهش بگو دور شو

بروچون مي خوام عاشق تنهاترين بمونم.

|+| نوشته شده توسط رز در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 13:7 | 
دلتنگی

گاهي كه دلم



به اندازهء تمام غروبها مي گيرد



چشمهايم را فراموش مي كنم



اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند



من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس



مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست



و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد



و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند



با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست



از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد



و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد



و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد



از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است



من هنوز ترا دارم

|+| نوشته شده توسط رز در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 11:36 | 
من از تو گله دارم!...خودت مي دوني چرا...!

بی خیال از قصه ی مرگ صدام
بی خیال از این که بارون چشام
بی خیال از این شکار دل تو
هدفش گمشده این تیر چشام

بدون این رو یه روزی
پای عشقت جون میدم

عشق و بهت نشون میدم
بدون از دوریت نمی میره دلم
از دل سرد تو می میره دلم
تو دلم این همه سنگینی نکن
روز های خوبم رو بارونی نکن
بی خیال از این که من
پای عشقت جون میدم
بدون این رو یه روزی
عشق و بهت نشون میدم

كاش تنهام نمي ذاشتي.....

|+| نوشته شده توسط رز در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 11:35 | 
 

 

براي تنها رز تنها:

رزي كه عاشق خواهد ماندحتي اگه....اگه بمونه يا بميره!

 

رز من گريه مكن

كه در آينه ی اشك تو غم من پيداست

قطره ی اشك تو داند كه غم من درياست

رز من گريه مكن

سخن از اشك مخواه

كه سكوتت گوياست

از نگه كردنت احوال تو را می دانم

دل غربت زده ات

بی نوايی تنهاست

من و تو می دانيم

چه غمی در دل ماست

رز من گريه مكن

اشك تو صاعقه است

 

|+| نوشته شده توسط رز در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 10:41 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar